X
تبلیغات
نی نی داری - سونوگرافی سه بعدی و عکس بهداد

نی نی داری

ماجراهای من و بهداد

دکتر سونولوژیست: خب خدا رو شکر من از پسرتون خیلی راضیم... هم چیزش عالیه. مغز، مخچه، تنه و قفسه صدری، اندامهای فوقانی و تحتانی، سرتاسر ستون فقرات، مسیر طناب نخاعی، جداره شکم، معده، مثانه، کلیه ها و کبد و رودها و عروق ماژور شکم و بند ناف همه چیز تو شرایط ایده آل قرار داره. خب اجازه بدید ببینم اوضاع چشم هاش چه طوره! خب خدا رو شکر لنز های هر دو چشم هم شفافه و این از سلامت بینایی جنین خبر می ده. رشد جنین هم تو این فاصله 20 روزه خوب بوده و الان 381 گرم وزن داره.

آقای همسر: دکتر در مورد وضعیت ریه حرف نزدید! شرایط ریه ها چه طوره؟

دکتر: خب اون الان اصلا به درد جنین نمی خوره تو ماه های آینده کامل می شه و جنین بعد از تولد بهش احتیاج داره.

من(در فکر بچه یکی از اقوام که انگشتان دستش چپش مشکل داشت): دکتر دست و پاهاش گفتید کامل و سالمه اما انگشتهاش چی؟ انگشتهاش کامله؟

دکتر: الان مشت کرده من نمی تونم انگشتهای دستشو ببینم

من زمزمه کنان تو دلم: بهداد مامان خواهش می کنم دستهاتو باز کن مامان اون انگشت های خوشگلتو ببینه.

دو ثانیه بعد

دکتر: خب مشتش رو هم که باز کرد ... این هم از انگشتاش خیالتون راحت.

من با لبخندی که بعضی وقتها تبدیل به خنده می شد: دکتر از صورتش چی می شه تصویری به ما بدیدن؟

دکتر: خب الان تو یه حالت خاص نشسته. انگار مشغول یوگا و مدیتیشنه! سرشو چشبونده به زانوش. از اینجا من تصویری از صورتش ندارم. یه خرده جا به جا بشید لطفا و سرفه کنید شاید پسرتون تغییر وضعیت داد. 

من دوباره زمزمه کنان و در حال از این شانه به آن شانه شدن: مامانی قربون چشات برم من! می شه این لپهای خوشگلتو که مامان داره لحظه شماری می کنه ببوسه رو به مامان و بابا نشون بدی!‌ این شیرینی های خوشمزه رو بذار ببینم آخه دلمون آب شد!

دو ثانیه بعد

دکتر: خب بفرمایید این هم صورت پسرتون. چشم ها و تیغه بینی و گونه ها. خب حالا می شه عکس سه بعدش رو هم بهتون بدیم. خیالتون راحت همه چیز عالیه!

دقایقی بعد بیرون از مطب

آقای همسر: خوب بده عکس رو ببینم. خب اینها چین؟

من: خب این کف پای عسلمه. این هم دستشه. این صورتشه.

آقای همسر: کو؟ کو؟

من: خب اینها دیگه این چشماش این هم بینی و لب

آقای همسر: ا ا ا راس می گی... خب بینی اش که به من رفته. لبش هم که شبیه باباشه. خب کلا شبیه منه... می شه از این به بعد بهداد رضا صداش کنیم. (ادغام اسم نی نی و اسم آقای همسر)

من: اخم... نخیر اصلا...

و این دعوا تا خود صبح ادامه داشت :)


+ تاريخ سه شنبه بیست و سوم خرداد 1391ساعت 14:13 نويسنده افسانه |